عاشقانه...
به خاطره تو می خونم
قدر چشاتو می دونم
به خاطره تو می شکنم
من از تو دل نمی کنم
به خاطره من نرو

هنوز هم منتظر تماس هستم ...
اگر فریاد بودم فقط می گفتم عشق...
اگر زمستان بودم با عشق به پیشباز بهار می رفتم...
اگر با آن همسفر بودم فقط سر سفره ی عشق می نشستم...
اگر سنگین ترین وزنه ی دنیا بودم باز هم عشق سنگین تر بود...
اگر مالک دنیا بودم آن را نثار عشق می کردم...
اگر زبان عشق را نمی فهمیدم با زبان اشاره با عشق حرف می زدم...
اگر آهنگ ساز بودم فقط برای عشق می نواختم...
اگر کارمند انتقال خون بودم به همه یک قطره عشق تزریق می کردم...
اگر دروغگو بودم هرگز به عشق دروغ نمی گفتم...
با سلام به همه ی دوستان عزیزم در رامسر و مازندران و ایران... با توجه به آپ نکردن من در این وبلاگ شلوغی سر و درگیری در سایت بوده ... خلاصه باید یه تشکر هم کنم از کسانی که منو به این کار تشویق میکنن ...
بازم برمیگردم...!
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید
چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟
دلیلشو نمیدونم ...